سخنت را بمن بگو
روز آمد دیده پر آب از شدن
ماه رفت و سیمای مهر در آب
زر گنجینه ی دل سوزان من
شام کجاست ، خجلت مبهم دل شبهای من
شبنم نشسته بر غنچه توئی
روز آفتابی برای بودنم
شبنم نشسته بر غنچه توئی
از آسمان تکیده ی دل هر آشنا میبارد
شاعره ی شعر دل من خواستنی را آری
ترک زندگی
ترک دیار از من باور شدن تورا پیشاهد نمیشود هوش دیدار به قیامت
انگشتر مروج از دست من فرو شد
تاریخ نوشته بر او ناگه ز من دور شد
سنجاق زلف خود را بر مینشانم اینک
چارق بر کشیده آستین همت سو شد
من بر گشتم
میان دوستانم میمانم
با خاطرات شیرین
یه همیشه عاشق
سمیه بنوعی
امین بیاد به همدلی
قاصدک خبر برام آورد از نامه های دلتنگی
الناز با نازش
آهو خانم اومد ولی با گامبا
مهشید گوشه نظری انداخته بود
ناناز برام ناز میکنه
همه و همه با هم بگیم
عید همه مون مبارک
بیاین بیاین بهاری شین
دلم میخواد از اون بالا یکی بیاد
ابرهارو پس بزنه
بادست منو بغل کنه
با برگ و ساقه
دستمو تو دست هم جمع بزنه
بهار میاد
منم میخوام بهاری شم
شکوفه بارون
زغصه ها فراری شم
توی لباس ظاهرم سراپا پر زشادی شم
همه بیاین جشن بگیرین
شادی کنین
غنچه ها دارن گل میشن
دل میدن و دل میگیرن
اونوقت که از بستر خواب یخی آزاد میشن
بهار میاد
بهار میاد
با شاخه های پر زبار
از اون دورا
با قرار و بی قرار
پیاده و سوارمیاد
خوب انتخاب کن راهت
آمد ندا
اینست راه
رفتم بسویش
خاتمه نداشت
این راه
خورشید
نشان از ره هر سو
میدهد نوید
تا بنگری
کدامین چاه است
کدامین راه
صدای پای تو
صدائی از آشنا کفش تو می آید
بوی خوبی های دوستان را
تو می دادی ندائی
تار و پودی از وجود و مهربانی
بافته زمن بر تو
منم دوست تو آخر دل بهار
گر به غم نزدیک باشی
شهد شیرین وجودم
شادیم بر تو رواست دل بهار
از دست تو
غصه ی چشم من شده زگونه ام دوان
عرض رخ را راه رفته ام روان روان
شوره زار چهره ام گر گر گرفته شد
آسمان دلم گل دردانه ام خزان
بحر آتش شده ی دو دیده ی بسته
ساحل امید من که گشته ام فغان
بانوی دو عالم
مرغ غزل خوان دلم گشته سوا از دل من
بر نتابد آتش از هجر وصالم دوا از دل من
ای سخن آمده از پی به تماشای خیال
گر که نادیده بودی بچشم روا از دل من
حرمت نام دردانه نگین بحر رویای تو باد
حس نیک پندار نام و نامه ات از دل من
سر بزانوی تمنای بانوی دو عالم دارم
باقری سایه نام زهرا میدمد از دل من
رانده منم
سبکبال میروم از کوی یار
نی ز پایان غزل از نای یار
از پس هجران به آبی در شدم
آسمانی گشتم و بی بر شدم
در کلامم گر تو بینی اشک و آه
این بدینست یارمن گم کرده راه

